گفت
و گو بی سپر نمی باید ... گفت
بی
گو سپر نمیخواهد
◄5
آهاي تنديس سكوت! ضجه هاي پائيزي كدام سطر باراني ام لبهايت را از هم خواهد گشود؟ در برزخ ِ ماندن و رفتن اين منم با موئي سياه و بارش بي دريغ پنبه پنبه ثانيه هاي پوچ نگاه كن چطور در انگشتان من برف مي بارد در برزخ ِ هست و نيست اين منم سطري خط خورده از كتابچه اي مفقود