گفت بی گو

     گفت و گو بی سپر نمی باید ... گفت بی گو سپر نمیخواهد

 

           

  5

آهاي تنديس سكوت!
ضجه هاي پائيزي كدام سطر باراني ام
لبهايت را از هم خواهد گشود؟
در برزخ ِ ماندن و رفتن
اين منم با موئي سياه
و بارش بي دريغ
پنبه پنبه ثانيه هاي پوچ
نگاه كن
چطور در انگشتان من برف مي بارد
در برزخ ِ هست و نيست
اين منم
سطري خط خورده از كتابچه اي مفقود

  

 goftebigoo  ||  12:24 AM


|


           

  سرگردانی

-کاستن
از درون کاستن
کاسه
کاسه ای در خود کردن
چاهی در خود زدن
چاه
و به خویش اندر شدن
به جست و جوی خویش...
آری
هم از اینجاست
فاجعه
کاغاز میشود
به خویش اندر شدن
و سرگردانی
در قلمرو ظلمت

"احمد شاملو،باغ آینه"

  

 goftebigoo  ||  11:57 PM


|


           

قرار من این است
حرفی نمی زنم
بگذار حوصله ی شب نشینی مان از سکوت سر برود
دیگر مطمئنم که پشت هر واژه سوء تفاهمی جیغ می کشد
دیگر مطمئنم که کافی نیست
نه چای گرم
نه قهوه
نه دم کرده ی گیاهی از این دست
برای فرو بردن بغضی بزرگ
که گیر کرده پشت سیب گلویم

*- برگرفته از مهسا

  

 goftebigoo  ||  3:00 AM


|


           

Why not seize the day to check out how your life is going? Rethink your errors and remember your successes, forgive yourself for your failures and take pride in your achievements. And remember that these errors, successes, failures and achievements are your story, the story of your life. And for this reason they should all be equally valued. Without them, you would not be who you are today.

  

 goftebigoo  ||  11:33 PM


|


           

  سال 1000و300و80و7

سال 87 هم فرا رسيد ، مثل همه ي ميليونها سالي كه گذشت،وما هم در شادي اين نو شدنها ديگران را سهيم ميكنيم و براي هم آرزوهاي عاشقانه و حكيمانه ميكنيم . اما غافل نشويم از اينكه اين شماره ها كه روز به روز در حال ازديادند نامش عمر است ، عمر... عمري كه روز به روز به جدائيها نزديكمان ميكند ، عمري كه روز به روز از تشويش از دست دادن عزيزانمان لبريز و لبريزتر ميشود و عاقبت ... تا نگاه ميكني
لحضه ي عزيمت تو
ناگزيرميشود
...
زبانم لال
اما بيائيد خوشبين باشيم ، آري دوستان سال نو بر همه مبارك باد آرزومندم كه سال جديد سرشار از موفقيتهاي جديد ، شاديهاي جديد، روزمرگيهاي جديد و سربلنديهاي هميشگي باشد
پس به رسم هميشه
سال نو مبارك

  

 goftebigoo  ||  2:50 PM


|


           


  

 goftebigoo  ||  11:42 PM


|


           

برويد اي دلتان نيمه كه در شيوه ي ما
مرد با هر چه ستم، هر چه سخن مي ماند

  

 goftebigoo  ||  7:55 PM


|


           

  خانومانه

يكي از مشكلاتي كه در محيطهاي كاريي كه داراي تعداد زيادي خانم ميباشد وجود دارد اين است كه
در تمام طول ماه روزانه حد اقل يك نفر خانم پريود كه اعصابشون داغون هم هست وجود داره

  

 goftebigoo  ||  10:41 PM


|


           

  احيا

شب تا صبح
در ادعاي فكر آخرت و ترك جيفه ي دنيا
به سر و روي خود مي‌كوبند
و هنگام توزيع سحري
دشنام گويان
بر سر همديگر مي‌زنند
اين تاركان دنيا
و چسبندگان آخرت



*-خداي من مرا گريان نميخواهد

  

 goftebigoo  ||  9:53 PM


|


           

  عذاب

هميشه بزرگترين عذابهاي وجدان من
ناتواني در كمك به عزيزترينهايم
بوده است
بطالت
بزرگترين درديست
كه پس از اشك هر عزيزي
مي سوزاند،آتش ميزند، ديوانه ام ميكند

  

 goftebigoo  ||  1:01 AM


|


           

  اسرار ِ مگو

كاملاً‌همينجوري چند جوك براتون ميزارم ، البته ايده ي اصلي متعلق به كسي ديگره و ذكر اين نكته رو هم لازم ميدونم كه جوكها از مجموعه اسرار مگوي ِ شاعر بزرگ مرحوم مهدي سهيلي هستند و البته به دلايل معذوريتهاي اخلاقي سعي كردم مودبانه ترينشون رو براتون انتخاب كنم





مردی وسط میهمانی خوابش برده بود و چرت می زد. یک دفعه وسط چرت زدن با صدای بلند گوزید. چشمش را باز کرد و دید همه مهمانان دارند او را نگاه می کنند. خجالت کشید و خواست موضوع را عوض کند. گفت: من همین الآن خواب مرحوم پدرم را می دیدم که داشت با من حرف می زد.یکی از مهمانان گفت: اتفاقا ما هم صدای ایشان را شنیدیم.



مردی برای سرپوش گذاشتن بر معاملاتش با همسرش از کاندوم استفاده کرد، اما وقتی موضوع به پایان رسید، کاندوم در محل مذکور گیر کرد. تلاش مرد برای بیرون کشیدن کاندوم با چوب کبریت بی فایده ماند و چوب کبریت هم همانجا گیر کرد..... نه ماه بعد، خانم مذکور کودکی زائید که هنگام خروج از محل مذکور یک بارانی تنش بود و چتری در دست داشت.



در یک مهمانی مردی گفت: من صدای خیلی بدی دارم، چکار کنم که صدایم خوب شود؟ مرد دیگری که در مهمانی بود، گفت: این که کاری ندارد، شما هر روز یک تخم مرغ خام سربکشید، صدای تان بسیار خوب می شود.مرد دیگری که در مهمانی بود، گفت: اگر اینطور بود باید کون مرغ صدای بلبل می داد.



سالها قبل سربازی در پادگانی بود که از صبح تا شب مشغول شرط بندی بود و دائما در شرط بندی با این و آن برنده می شد، تا جائی که حوصله همه را سر برده بود. بالاخره شکایتش را به جناب تیمسار کردند. تیمسار هم او را احضار کرد و به او گفت: سرباز! بگو ببینم برای چی توی پادگان دائم شرط بندی می کنی و می بری؟سرباز گفت: قربان! تقصیر من نیست، به هر کسی پیشنهاد می کردم با من شرط می بست و اگر هم می بردم بخاطر این بود که شانس داشتم.فرمانده گفت: گه خوردی شانس داشتی، حالا چنان شانسی بهت نشون بدم که دیگه شرط نبندی. حالا برو.سرباز موقع رفتن به تیمسار گفت: قربان! جنابعالی بواسیر دارید؟تیمسار گفت: خفه شو مرتیکه. من کاملا سالم هستم و بواسیر ندارم.سرباز گفت: قربان! سر پانصد تومان شرط می بندم که شما بواسیر دارید.تیمسار گفت: پدرسوخته! باز هم که شرط می بندی.سرباز گفت: بله قربان، سر پانصد تومان شرط می بندم که شما بواسیر دارید.تیمسار به فکر فرو رفت. از خودش مطمئن بود که بواسیر ندارد و این پانصد تومان هم حقوق دو ماهش بود و پول زیادی بود که وسوسه اش می کرد. تیمسار گفت: قبوله، سر پانصد تومان شرط می بندم، برو دکتر بیاور که مرا معاینه کند تا معلوم شود که بواسیر ندارم.سرباز گفت: این که احتیاج به دکتر ندارد. من خودم واردم. شما شلوارتان را در بیاورید، من خودم انگشتم را فرو می کنم و می فهمم بواسیر دارید یا نه، اگر نداشتید، همین حالا پانصد تومان به شما می دهم.فرمانده شلوارش را کند و سرباز انگشتش را فرو کرد به فلانجای تیمسار و بعد از چند دقیقه گفت: قربان! شما بواسیر ندارید. این هم پانصد تومان!و پنج تا صد تومانی به تیمسار داد و بیرون رفت. تیمسار پولها را در جیبش جا داد و با کمال افتخار زنگ زد به فرمانده لشگر و به او گفت: احمق بی عرضه! واقعا که بی عرضه ای. این سرباز آمد اینجا و با من شرط بست و در عرض پنج دقیقه پانصد تومان باخت و رفت. فرمانده لشگر گفت: چطور شد که باخت؟تیمسار گفت: با من سر پانصد تومان شرط بست که بواسیر دارم، من هم گفتم ندارم. بعد من شلوارم را درآوردم، خودش انگشتش را کرد فلانجای من و فهمید بواسیر ندارم و پول را باخت و داد و رفت.فرمانده لشگر آهی کشید و گفت: این سرباز پدرسوخته با من سر دوهزار تومان شرط بست که اگر منتقلش کنم به لشگر شما، اولین روز شلوار شما را در می آورد و انگشت به فلانجای شما می کند. پس شرط را از من برد؟



بچه ای پیش پدرش رفت و گفت: آقا جان! داداشم به من می گوید گه زیادی نخور.پدر گفت: داداشت غلط کرد، برو هر چقدر دلت می خواهد بخور.



واعظی بالای منبر می گفت: هر کسی نماز شب بخواند، خداوند در روز قیامت به او حوریه ای می دهد که پنجاه فرسخ بلندی قدش است. مردی پای منبر این حرف را شنید و گفت: من نه نماز شب می خوانم و نه چنین حوریه ای می خواهم. چون وقتی دارم در تهران این حوریه را می بوسم، مردم قزوین ترتیبش را در آنجا می دهند و من اصلا نمی فهمم.



عده ای رفتند پیش آقا نجفی و به او گفتند پسر فلانی لواط می دهد.آقا نجفی با لهجه غلیظ اصفهانی پرسید: چقدر پول می ستوند؟گفتند: بیست تومن.گفت: وای وای! گرونس، والله گرونس! این پول حرومس.

  

 goftebigoo  ||  1:21 AM


|


           

هر شروع دوباره‌اي
انساني جديد
تفكري نو
و دفتري تازه
ميخواهد ...

*- اينجا تعطيل نيست

  

 goftebigoo  ||  12:15 AM


|


           

  خستگي

با نگاهي عاقل اندر سفيه نگاهي عميق به من مياندازد و مي گويد:
شما با اين تجربه و سابقه كار و مدرك و ... چطور درخواست همچين كاري رو كردين؟
با بي حوصلگي مي گويم:
خسته ام و ميخواهم كمي استراحت كنم
با همان نگاه شروع ميكند به حرف زدن
من هم با همان بي حوصلگي گوش ميدهم
...

***
يه كار اداري ساده ي ساده
بدون پست و عنوان
بدون مسؤليت
سراغ نداريد؟

  

 goftebigoo  ||  12:54 AM


|


           

  هواي حوصله ابريست ...

مرا پرنده اي به اين ديار هدايت نكرده بود
من خود از اين تيره خاك رسته بودم
چون پونه ي خودروئي
كه بي دخالت جاليزبان
از رطوبت جوباره‌ ئي
اين چنين است كه كسان
مرا از آنگونه مي نگرند
كه نان از دسترنج ايشان مي خورم
و آنچه به گند نفس خويش آلوده مي كنم
هواي كلبه ي ايشان است
حال آنكه
چون ايشان به اين ديار فراز آمدند
آنكه چهره و دروازه بر ايشان گشود
من بودم !
◊◊◊
اي خداوندان ِ خوف انگيز ِ شب پيمان ِ ظلمت دوست!
تا نه من فانوس شيطان را بياويزم
در رواق هر شكنجه گاه پنهاني ِ اين فردوس ِ ظلم آئين
تا نه اين شبهاي ِ بي پايان ِ جاويدان ِ افسون پايه تان را من
به فروغ صد هزاران آفتاب ِ جاوداني تر كنم نفرين
ظلمت آباد بهشت گندتان را ، در به روي ِ من
باز نگشائيد!

(شاملو)

  

 goftebigoo  ||  11:16 PM


|


           

  تلخ

اين روزها تلخم ، خياي تلخ و خسته
نا خواسته مجبوريد در اين تلخي با من شريك شويد اگر تا انتهاي مطلب را بخوانيد پس زود تصميم خود را بگيريد و اگر خواستيد اون ضربدر كوچك بالا رو كليك كرده و خودتون را راحت كنيد .

- چند روز پيش هنگامي كه از ميدان ونك ميگذشتم پسر بچه اي را ديدم حدوداً پنج ساله كه قش كرده و در گوشه ي پياده رو و در آغوش پدر و مادر نگرانش ميلرزيد ، بغض افسار گسيخته ام همانجا تركيد و بي اختبار گريه كردم ،‌ همانجا ، در همان شلوغي . از همانروز تا همين الان دائماً به زمين و زمان شكايت ميبرم كه آيا اين طفل معصوم براي آنكه من ِ احمق قدر سلامتي ام را بدانم تا كي عذاب بايد بكشد و چند نفر متعاقب او بايد از اين درد هر روز بسوزند و كباب شوند ؟ و چقدر از اين درسهاي عبرت براي آدمياني كه روز به روز بر درصد حماقت و بلاهتشان افزوده ميشود خلق شده اند . نميدانم تا كي اما فعلاً كه به شدت خلقم تنگ است .
- فقر و فلاكت و بد بختي در جامعه موج ميزند ، مردم صبح تا شب در به در به دنبال لقمه ناني ، آينده اي ، آرامشي به هزار روش ميميرند و زنده ميشوند ،‌ و زالوهاي حتي از اين نعشهاي بي رمق هم دست بر نميدارند . استثمار ، استحمار و برده داري مانند همين آفتاب تيز چشم را آزار و پوست و گوشت را به همراه روح و روان ميسوزاند . همه از تنهائي و بي كسي ميناليم اما از ترس حتي به هم نگاه نمي‌كنيم ، شده ايم مانند گروهي گرسنه ي در بيابان مانده كه يك به يك مشغول خوردن همديگريم ، و خدا كه ميگويند در همين نزديكيهاست ساكت به تماشا نشسته است و واقعاً كه "عجب صبري خدا دارد" . يا اينكه ...
- اين روزها به شدت نازك نارنجي شده ام ، نه اينكه نبوده ام . اما اينروزها به حدي بغض آزارم ميدهد كه به حد تنفر از خود رسيده ام . مدام خود را سرزنش ميكنم بابت اين دل نازكي و اين بغضهاي هميشه در گلو مانده . دلتنگم و دلتنگيم به شدت آزارم ميدهد ، در ميان دهها نفر آدم به شدت احساس تنهائي ميكنم ،‌علي رغم همه ي نامها و سمتها و القاب و عناوين رنگارنگ خود را در بياباني تشنه ،‌گرسنه ، ‌خسته و در حال احتضار ميبينم و از آينده ي اين خودِ در بيابان مانده به شدت نگرانم . متحيرم ، دلتنگم و هزاران واژه ي ديگري كه هيچكدام نميتواند آنچه هستم را شرح دهد .
، اگر بخواهم بنويسم تا قيام قيامت بايد بنويسم و آخ كه نوشتن هم بيهوده شده .
هواي حوصله ابريست

  

 goftebigoo  ||  1:48 PM


|


           

  هزاره ي سوم


پشت سر قرني كه طي شد ، پيش رو صد برگ تازه
انتخاب آدمي چيست ، زندگي يا مرگ تازه

قرن طوفان تباهي ، قرن باران سياهي
گريه هاي از ته دل ، خنده هاي اشتباهي

قرن غمهاي حقيقي ، دلخوشي هاي مجازي
لحظه لحظه در ترقي ، صنعت تابوت سازي

قرن تخريب تفاهم ، انفجار آشنائي
قرن مريمهاي موجي ، لاله هاي شيميائي

قرن تبعيد محبت ، موسم پژمردن دل
قرن تكثير تقلب ، قرن خنجر خوردن دل

پاكبازي رو به كاهش ، نا نجيبي در فزوني
سينه سينه در سرايت ، دشمني هاي عفوني

قحطي سبزينه و گل ، قتل عام رود و جنگل
گفتمان حلق قمري ، با گلوگاه مسلسل

اتفاق خنده بر لب ، غربت گل در صحاري
پيشكشها مرگ مرهم ، ارمغانها زخم كاري

قرن تنهائي و تلخي ، فصل فقر و نامرادي
گورهاي دسته جمعي ، خانه هاي انفرادي

روزگار سست عهدي ، قرن سخت افزار و سي دي
زايش ويروس وحشت ، انتشار نا اميدي

قرن غرب و حرب و آتش ، فصل طاعونهاي شرقي
استخوانهاي شكسته ، نردبانهاي ترقي

روي لبهاي مدارا ، نقش لبخندي معطل
مهربانيها خلاصه ، كينه ورزيها مفصل

عرصه ي دلهاي خالي ، دستهاي ظاهراً پر
بي توقف در تكاپو ، خط توليد تنفر

قرن فرصتهاي فاسد ، لحظه هاي نامناسب
قرن استعفاي عاشق ، قرن استيلاي كاسب

رفته تا اوج ثريا ، شاخص سردرگمي‌ها
در نخاع مهرباني ، تركش نامردميها

قرن ترويج حرامي ، عرصه ي ايمان انبوه
بي وفائيهاي واجب ، مهربانيهاي مكروه

رشد روز افزون خنجر ، كاهش ميزان مردي
نسل مجنونان عاشق ، خسته از ليلا نوردي

قرن زردي قرن حذف ارغوانيها گلي ها
قرن شليك كلاغان ، در گلوي كاكلي‌ها

موسم نو آوريها ، برگ ريزان بهاري
زندگيهاي مكرر ، مرگهاي ابتكاري

قرن از اصلي رميدن ، قرن غلتيدن به فرعي
قرن دين را سر بريدن ، با اصول ذبح شرعي

شاعري در مشعر (سيد حسن حسيني)

  

 goftebigoo  ||  10:51 PM


|


           

  زنهار

گذشته ، آینده ی روزی پسین بوده که بدون اختیار تو آمد و رفت
پس فکر آینده را زیاد نکن
چون آن هم روزی بی خبرخواهد آمد

*- زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت...

  

 goftebigoo  ||  1:07 PM


|


           

  اين قافله ي عمر عجب ميگذرد

طي دو هفته ي گذشته چهار تن از عزيزانم را به چهار دليل مختلف از دست دادم ، هنوز بوي كافور در مشام و تصوير جسدهاي سرد و بي جان ِ كساني كه سالها آنها را پر تحرك و شاداب ديده بودم از ذهن خسته ام محو نگشته است ، مشكلات مختلف مرتبط با اقتصاد كشور و ركود بازارهاي گوناگون را هم كه ديگر هر كس به نحوي با آنها درگير است . همه ي اينها و به علاوه ي يك شوك حاصل از اتفاقي عجيب و غريب كه خوشبختانه ختم به خير گرديد باعث شد توان تمركز براي نوشتن بسياري سوژه هاي مهم را از دست بدهم
در حال حاظر مشغول بازسازي خودم هستم و اميدوارم اين باز سازي به زودي به اتمام رسيده و اين جانب به بهره برداري برسم ، تا آن زمان كه بسيار زود خواهد بود شما به كارهاي " ... " خود مشغول باشيد ،
باشد كه رستگار شويد

  

 goftebigoo  ||  7:37 PM


|


           

  ماتم

خبر كوتاه و ويرانگربود
يازدهم خرداد چهلم كسي است
كه تا آخرين روز عمرش مرا دوست داشت ، بي شك
و من بي خبر و خوش خيال همه اين روزها رو گذروندم
و الان
من ماندم و كلي بار سنگين
چند آي دي تا ابد خاموش
و صدا و لبخندي كه هرگز ديگر نخواهم ديد و شنيد
و ...

  

 goftebigoo  ||  11:25 PM


|


           

  ترميهم بحجاره من سجيل

من نمي فهمم اين خلايق چرا اينقذه چيز تشريف دارند
وقتي همه مردم دنيا و آخرت بر عجيب بودن فتح خرمشهر تاكيد ميكنند
وقتي خود خميني به صراحت ميگه فتح خرمشهر" غير طبيعي" بود
وقتي همينجوري يهو ايراني كه نه تسليحات داشت نه ارتش منظم و نه نيروي آموزش ديده صبح از خواب پا ميشه و خرمشهرو آزاد ميكنه با كلي درگيري و كشت و كشتار چرا هيچكس نميپرسه ما كه تسليحات نداشتيم و نيرو نداشتيم و تخصص نداشتيم چطور تونستيم اونهمه تير و ترقه پرت كنيم و دشمن رو از شهر بيرون كنيم ؟ چرا هيچكي نميپرسه اون همه مهمات از كجا يهو پيداش شد ؟
اگه كمي ديگه بگذره فكر كنم همه ي اينا مي افته گردن ابابيل و اين حرفا
البته خيلي هم بيراه نيست
فقط لازمه اش اينه كه آمريكاي عزيز رو خدا بدونيم
و موشكهاي استخراجي از انبارها مخفي و اضطراريي كه نقشه هاش توسط ژنرال آمريكائي در اختيارمان قرار گرفت رو سنگ ريزه هاي سجيل
اونوقت ميرسيم به همين جمله ي معروف كه :
خرمشهر را خدا آزاد كرد

  

 goftebigoo  ||  10:55 PM


|


صفحه اول

مكاتبه با سامان

پیام فوری وخصوصی


...



ah قدیم ندیما gb

  • January 2005

  • February 2005

  • March 2005

  • May 2005

  • June 2005

  • July 2005

  • September 2005

  • October 2005

  • November 2005

  • December 2005

  • January 2006

  • February 2006

  • March 2006

  • April 2006

  • May 2006

  • June 2006

  • July 2006

  • August 2006

  • September 2006

  • October 2006

  • November 2006

  • December 2006

  • January 2007

  • February 2007

  • March 2007

  • April 2007

  • May 2007

  • June 2007

  • July 2007

  • August 2007

  • September 2007

  • October 2007

  • November 2007

  • March 2008

  • May 2008

  •  


    ahو با تشکر از gb

     

     

    [Powered by Blogger]

    Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

     Web Blog Pinging Service

     Blog Flux Suggest - Find and Search Blogs

     © Copyright: goftebigoo

    template by saamaan

    best  wiew:  800*600