گفت بی گو

     گفت و گو بی سپر نمی باید ... گفت بی گو سپر نمیخواهد

 

           

  بغض هزاره

خامه به خون خود زدم بلکه خبر به خان رسد

بسکه تو ظلم می کنی مرده به الامان رسد

دیر نباشد آنکه این بغض هزاره بشکند

هر که بر آورد ز دل هر چه که بر زبان رسد

میچکد آبروی می از لب شیر خواره گان !

اهل طرب نشسته تا دولت این و آن رسد

طی شده دور دلبری..عهد عزیز پروری

یوسف ما به چاه غم مانده که کاروان رسد

میوه باغ غفلتم.چاره ز ریشه کن مرا

تا سگ پیر می کشی نوبت روبهان رسد

خان و خلیفه میخورد ! میر و مراد میبرد !

ساده رها نمی کند هرکه به آب و نان رسد

بند ادب بریده ای!.پرده ی ما دریده ای !.

شحنه بترس از انکه این. کارد به استخوان رسد

نقل از مرثیه های ممنوع

  

 goftebigoo  ||  5:12 AM


|


           

  خورشید را صدا کنیم

واقعاً شرایط مشمئزکننده است ، بوی گند تعفن فضای عقلی ، سیاسی و فرهنگی رو فرا گرفته ، هیچکس نیست جلوی ادامه ی این وضعیت رو بگیره؟، وقاحت و بی شرمی شاید هیچگاه در تاریخ ما تا به این حد عریان خود را به نمایش نگذاشته بود . واقعاً چه بر سر ما آمده است ؟
چطور ممکنه که شخصی در برابر دویست میلیون نفر آدم بشینه ودروغهائی بگه که سادگی فهمیدن دروغگویی هاش به اندازه چند کلیلک ساده است.
چطور ممکنه با این وقاحت دروغ گفت ؟
و چطور ممکنه که کسانی اینقدر ساده لوح باشند که این دروغها اونا رو جذب کنه؟
امشب در حدود صد عدد و رقم و ضرب و تقسیم و هزار و میلیارد و دلار و ریال به مردم گفته شد که مطمئنم خود گوینده هم قادر به گفتن دوباره ی آنها نیست.
و مردم حیران و گیج و گولی که از اقتصاد هیچ نمی دانند خوشحال از فریاد بغض فرو خفته ی سی ساله

  

 goftebigoo  ||  2:38 AM


|


           

  برگشتن ؟

شروع کنم دوباره
!!!

  

 goftebigoo  ||  3:37 AM


|


           

  5

آهاي تنديس سكوت!
ضجه هاي پائيزي كدام سطر باراني ام
لبهايت را از هم خواهد گشود؟
در برزخ ِ ماندن و رفتن
اين منم با موئي سياه
و بارش بي دريغ
پنبه پنبه ثانيه هاي پوچ
نگاه كن
چطور در انگشتان من برف مي بارد
در برزخ ِ هست و نيست
اين منم
سطري خط خورده از كتابچه اي مفقود

  

 goftebigoo  ||  12:24 AM


|


           

  سرگردانی

-کاستن
از درون کاستن
کاسه
کاسه ای در خود کردن
چاهی در خود زدن
چاه
و به خویش اندر شدن
به جست و جوی خویش...
آری
هم از اینجاست
فاجعه
کاغاز میشود
به خویش اندر شدن
و سرگردانی
در قلمرو ظلمت

"احمد شاملو،باغ آینه"

  

 goftebigoo  ||  11:57 PM


|


           

قرار من این است
حرفی نمی زنم
بگذار حوصله ی شب نشینی مان از سکوت سر برود
دیگر مطمئنم که پشت هر واژه سوء تفاهمی جیغ می کشد
دیگر مطمئنم که کافی نیست
نه چای گرم
نه قهوه
نه دم کرده ی گیاهی از این دست
برای فرو بردن بغضی بزرگ
که گیر کرده پشت سیب گلویم

*- برگرفته از مهسا

  

 goftebigoo  ||  3:00 AM


|


           

Why not seize the day to check out how your life is going? Rethink your errors and remember your successes, forgive yourself for your failures and take pride in your achievements. And remember that these errors, successes, failures and achievements are your story, the story of your life. And for this reason they should all be equally valued. Without them, you would not be who you are today.

  

 goftebigoo  ||  11:33 PM


|


           

  سال 1000و300و80و7

سال 87 هم فرا رسيد ، مثل همه ي ميليونها سالي كه گذشت،وما هم در شادي اين نو شدنها ديگران را سهيم ميكنيم و براي هم آرزوهاي عاشقانه و حكيمانه ميكنيم . اما غافل نشويم از اينكه اين شماره ها كه روز به روز در حال ازديادند نامش عمر است ، عمر... عمري كه روز به روز به جدائيها نزديكمان ميكند ، عمري كه روز به روز از تشويش از دست دادن عزيزانمان لبريز و لبريزتر ميشود و عاقبت ... تا نگاه ميكني
لحضه ي عزيمت تو
ناگزيرميشود
...
زبانم لال
اما بيائيد خوشبين باشيم ، آري دوستان سال نو بر همه مبارك باد آرزومندم كه سال جديد سرشار از موفقيتهاي جديد ، شاديهاي جديد، روزمرگيهاي جديد و سربلنديهاي هميشگي باشد
پس به رسم هميشه
سال نو مبارك

  

 goftebigoo  ||  2:50 PM


|


           


  

 goftebigoo  ||  11:42 PM


|


           

برويد اي دلتان نيمه كه در شيوه ي ما
مرد با هر چه ستم، هر چه سخن مي ماند

  

 goftebigoo  ||  7:55 PM


|


           

  خانومانه

يكي از مشكلاتي كه در محيطهاي كاريي كه داراي تعداد زيادي خانم ميباشد وجود دارد اين است كه
در تمام طول ماه روزانه حد اقل يك نفر خانم پريود كه اعصابشون داغون هم هست وجود داره

  

 goftebigoo  ||  10:41 PM


|


           

  احيا

شب تا صبح
در ادعاي فكر آخرت و ترك جيفه ي دنيا
به سر و روي خود مي‌كوبند
و هنگام توزيع سحري
دشنام گويان
بر سر همديگر مي‌زنند
اين تاركان دنيا
و چسبندگان آخرت



*-خداي من مرا گريان نميخواهد

  

 goftebigoo  ||  9:53 PM


|


           

  عذاب

هميشه بزرگترين عذابهاي وجدان من
ناتواني در كمك به عزيزترينهايم
بوده است
بطالت
بزرگترين درديست
كه پس از اشك هر عزيزي
مي سوزاند،آتش ميزند، ديوانه ام ميكند

  

 goftebigoo  ||  1:01 AM


|


           

  اسرار ِ مگو

كاملاً‌همينجوري چند جوك براتون ميزارم ، البته ايده ي اصلي متعلق به كسي ديگره و ذكر اين نكته رو هم لازم ميدونم كه جوكها از مجموعه اسرار مگوي ِ شاعر بزرگ مرحوم مهدي سهيلي هستند و البته به دلايل معذوريتهاي اخلاقي سعي كردم مودبانه ترينشون رو براتون انتخاب كنم





مردی وسط میهمانی خوابش برده بود و چرت می زد. یک دفعه وسط چرت زدن با صدای بلند گوزید. چشمش را باز کرد و دید همه مهمانان دارند او را نگاه می کنند. خجالت کشید و خواست موضوع را عوض کند. گفت: من همین الآن خواب مرحوم پدرم را می دیدم که داشت با من حرف می زد.یکی از مهمانان گفت: اتفاقا ما هم صدای ایشان را شنیدیم.



مردی برای سرپوش گذاشتن بر معاملاتش با همسرش از کاندوم استفاده کرد، اما وقتی موضوع به پایان رسید، کاندوم در محل مذکور گیر کرد. تلاش مرد برای بیرون کشیدن کاندوم با چوب کبریت بی فایده ماند و چوب کبریت هم همانجا گیر کرد..... نه ماه بعد، خانم مذکور کودکی زائید که هنگام خروج از محل مذکور یک بارانی تنش بود و چتری در دست داشت.



در یک مهمانی مردی گفت: من صدای خیلی بدی دارم، چکار کنم که صدایم خوب شود؟ مرد دیگری که در مهمانی بود، گفت: این که کاری ندارد، شما هر روز یک تخم مرغ خام سربکشید، صدای تان بسیار خوب می شود.مرد دیگری که در مهمانی بود، گفت: اگر اینطور بود باید کون مرغ صدای بلبل می داد.



سالها قبل سربازی در پادگانی بود که از صبح تا شب مشغول شرط بندی بود و دائما در شرط بندی با این و آن برنده می شد، تا جائی که حوصله همه را سر برده بود. بالاخره شکایتش را به جناب تیمسار کردند. تیمسار هم او را احضار کرد و به او گفت: سرباز! بگو ببینم برای چی توی پادگان دائم شرط بندی می کنی و می بری؟سرباز گفت: قربان! تقصیر من نیست، به هر کسی پیشنهاد می کردم با من شرط می بست و اگر هم می بردم بخاطر این بود که شانس داشتم.فرمانده گفت: گه خوردی شانس داشتی، حالا چنان شانسی بهت نشون بدم که دیگه شرط نبندی. حالا برو.سرباز موقع رفتن به تیمسار گفت: قربان! جنابعالی بواسیر دارید؟تیمسار گفت: خفه شو مرتیکه. من کاملا سالم هستم و بواسیر ندارم.سرباز گفت: قربان! سر پانصد تومان شرط می بندم که شما بواسیر دارید.تیمسار گفت: پدرسوخته! باز هم که شرط می بندی.سرباز گفت: بله قربان، سر پانصد تومان شرط می بندم که شما بواسیر دارید.تیمسار به فکر فرو رفت. از خودش مطمئن بود که بواسیر ندارد و این پانصد تومان هم حقوق دو ماهش بود و پول زیادی بود که وسوسه اش می کرد. تیمسار گفت: قبوله، سر پانصد تومان شرط می بندم، برو دکتر بیاور که مرا معاینه کند تا معلوم شود که بواسیر ندارم.سرباز گفت: این که احتیاج به دکتر ندارد. من خودم واردم. شما شلوارتان را در بیاورید، من خودم انگشتم را فرو می کنم و می فهمم بواسیر دارید یا نه، اگر نداشتید، همین حالا پانصد تومان به شما می دهم.فرمانده شلوارش را کند و سرباز انگشتش را فرو کرد به فلانجای تیمسار و بعد از چند دقیقه گفت: قربان! شما بواسیر ندارید. این هم پانصد تومان!و پنج تا صد تومانی به تیمسار داد و بیرون رفت. تیمسار پولها را در جیبش جا داد و با کمال افتخار زنگ زد به فرمانده لشگر و به او گفت: احمق بی عرضه! واقعا که بی عرضه ای. این سرباز آمد اینجا و با من شرط بست و در عرض پنج دقیقه پانصد تومان باخت و رفت. فرمانده لشگر گفت: چطور شد که باخت؟تیمسار گفت: با من سر پانصد تومان شرط بست که بواسیر دارم، من هم گفتم ندارم. بعد من شلوارم را درآوردم، خودش انگشتش را کرد فلانجای من و فهمید بواسیر ندارم و پول را باخت و داد و رفت.فرمانده لشگر آهی کشید و گفت: این سرباز پدرسوخته با من سر دوهزار تومان شرط بست که اگر منتقلش کنم به لشگر شما، اولین روز شلوار شما را در می آورد و انگشت به فلانجای شما می کند. پس شرط را از من برد؟



بچه ای پیش پدرش رفت و گفت: آقا جان! داداشم به من می گوید گه زیادی نخور.پدر گفت: داداشت غلط کرد، برو هر چقدر دلت می خواهد بخور.



واعظی بالای منبر می گفت: هر کسی نماز شب بخواند، خداوند در روز قیامت به او حوریه ای می دهد که پنجاه فرسخ بلندی قدش است. مردی پای منبر این حرف را شنید و گفت: من نه نماز شب می خوانم و نه چنین حوریه ای می خواهم. چون وقتی دارم در تهران این حوریه را می بوسم، مردم قزوین ترتیبش را در آنجا می دهند و من اصلا نمی فهمم.



عده ای رفتند پیش آقا نجفی و به او گفتند پسر فلانی لواط می دهد.آقا نجفی با لهجه غلیظ اصفهانی پرسید: چقدر پول می ستوند؟گفتند: بیست تومن.گفت: وای وای! گرونس، والله گرونس! این پول حرومس.

  

 goftebigoo  ||  1:21 AM


|


           

هر شروع دوباره‌اي
انساني جديد
تفكري نو
و دفتري تازه
ميخواهد ...

*- اينجا تعطيل نيست

  

 goftebigoo  ||  12:15 AM


|


           

  خستگي

با نگاهي عاقل اندر سفيه نگاهي عميق به من مياندازد و مي گويد:
شما با اين تجربه و سابقه كار و مدرك و ... چطور درخواست همچين كاري رو كردين؟
با بي حوصلگي مي گويم:
خسته ام و ميخواهم كمي استراحت كنم
با همان نگاه شروع ميكند به حرف زدن
من هم با همان بي حوصلگي گوش ميدهم
...

***
يه كار اداري ساده ي ساده
بدون پست و عنوان
بدون مسؤليت
سراغ نداريد؟

  

 goftebigoo  ||  12:54 AM


|


           

  هواي حوصله ابريست ...

مرا پرنده اي به اين ديار هدايت نكرده بود
من خود از اين تيره خاك رسته بودم
چون پونه ي خودروئي
كه بي دخالت جاليزبان
از رطوبت جوباره‌ ئي
اين چنين است كه كسان
مرا از آنگونه مي نگرند
كه نان از دسترنج ايشان مي خورم
و آنچه به گند نفس خويش آلوده مي كنم
هواي كلبه ي ايشان است
حال آنكه
چون ايشان به اين ديار فراز آمدند
آنكه چهره و دروازه بر ايشان گشود
من بودم !
◊◊◊
اي خداوندان ِ خوف انگيز ِ شب پيمان ِ ظلمت دوست!
تا نه من فانوس شيطان را بياويزم
در رواق هر شكنجه گاه پنهاني ِ اين فردوس ِ ظلم آئين
تا نه اين شبهاي ِ بي پايان ِ جاويدان ِ افسون پايه تان را من
به فروغ صد هزاران آفتاب ِ جاوداني تر كنم نفرين
ظلمت آباد بهشت گندتان را ، در به روي ِ من
باز نگشائيد!

(شاملو)

  

 goftebigoo  ||  11:16 PM


|


           

  تلخ

اين روزها تلخم ، خياي تلخ و خسته
نا خواسته مجبوريد در اين تلخي با من شريك شويد اگر تا انتهاي مطلب را بخوانيد پس زود تصميم خود را بگيريد و اگر خواستيد اون ضربدر كوچك بالا رو كليك كرده و خودتون را راحت كنيد .

- چند روز پيش هنگامي كه از ميدان ونك ميگذشتم پسر بچه اي را ديدم حدوداً پنج ساله كه قش كرده و در گوشه ي پياده رو و در آغوش پدر و مادر نگرانش ميلرزيد ، بغض افسار گسيخته ام همانجا تركيد و بي اختبار گريه كردم ،‌ همانجا ، در همان شلوغي . از همانروز تا همين الان دائماً به زمين و زمان شكايت ميبرم كه آيا اين طفل معصوم براي آنكه من ِ احمق قدر سلامتي ام را بدانم تا كي عذاب بايد بكشد و چند نفر متعاقب او بايد از اين درد هر روز بسوزند و كباب شوند ؟ و چقدر از اين درسهاي عبرت براي آدمياني كه روز به روز بر درصد حماقت و بلاهتشان افزوده ميشود خلق شده اند . نميدانم تا كي اما فعلاً كه به شدت خلقم تنگ است .
- فقر و فلاكت و بد بختي در جامعه موج ميزند ، مردم صبح تا شب در به در به دنبال لقمه ناني ، آينده اي ، آرامشي به هزار روش ميميرند و زنده ميشوند ،‌ و زالوهاي حتي از اين نعشهاي بي رمق هم دست بر نميدارند . استثمار ، استحمار و برده داري مانند همين آفتاب تيز چشم را آزار و پوست و گوشت را به همراه روح و روان ميسوزاند . همه از تنهائي و بي كسي ميناليم اما از ترس حتي به هم نگاه نمي‌كنيم ، شده ايم مانند گروهي گرسنه ي در بيابان مانده كه يك به يك مشغول خوردن همديگريم ، و خدا كه ميگويند در همين نزديكيهاست ساكت به تماشا نشسته است و واقعاً كه "عجب صبري خدا دارد" . يا اينكه ...
- اين روزها به شدت نازك نارنجي شده ام ، نه اينكه نبوده ام . اما اينروزها به حدي بغض آزارم ميدهد كه به حد تنفر از خود رسيده ام . مدام خود را سرزنش ميكنم بابت اين دل نازكي و اين بغضهاي هميشه در گلو مانده . دلتنگم و دلتنگيم به شدت آزارم ميدهد ، در ميان دهها نفر آدم به شدت احساس تنهائي ميكنم ،‌علي رغم همه ي نامها و سمتها و القاب و عناوين رنگارنگ خود را در بياباني تشنه ،‌گرسنه ، ‌خسته و در حال احتضار ميبينم و از آينده ي اين خودِ در بيابان مانده به شدت نگرانم . متحيرم ، دلتنگم و هزاران واژه ي ديگري كه هيچكدام نميتواند آنچه هستم را شرح دهد .
، اگر بخواهم بنويسم تا قيام قيامت بايد بنويسم و آخ كه نوشتن هم بيهوده شده .
هواي حوصله ابريست

  

 goftebigoo  ||  1:48 PM


|


           

  هزاره ي سوم


پشت سر قرني كه طي شد ، پيش رو صد برگ تازه
انتخاب آدمي چيست ، زندگي يا مرگ تازه

قرن طوفان تباهي ، قرن باران سياهي
گريه هاي از ته دل ، خنده هاي اشتباهي

قرن غمهاي حقيقي ، دلخوشي هاي مجازي
لحظه لحظه در ترقي ، صنعت تابوت سازي

قرن تخريب تفاهم ، انفجار آشنائي
قرن مريمهاي موجي ، لاله هاي شيميائي

قرن تبعيد محبت ، موسم پژمردن دل
قرن تكثير تقلب ، قرن خنجر خوردن دل

پاكبازي رو به كاهش ، نا نجيبي در فزوني
سينه سينه در سرايت ، دشمني هاي عفوني

قحطي سبزينه و گل ، قتل عام رود و جنگل
گفتمان حلق قمري ، با گلوگاه مسلسل

اتفاق خنده بر لب ، غربت گل در صحاري
پيشكشها مرگ مرهم ، ارمغانها زخم كاري

قرن تنهائي و تلخي ، فصل فقر و نامرادي
گورهاي دسته جمعي ، خانه هاي انفرادي

روزگار سست عهدي ، قرن سخت افزار و سي دي
زايش ويروس وحشت ، انتشار نا اميدي

قرن غرب و حرب و آتش ، فصل طاعونهاي شرقي
استخوانهاي شكسته ، نردبانهاي ترقي

روي لبهاي مدارا ، نقش لبخندي معطل
مهربانيها خلاصه ، كينه ورزيها مفصل

عرصه ي دلهاي خالي ، دستهاي ظاهراً پر
بي توقف در تكاپو ، خط توليد تنفر

قرن فرصتهاي فاسد ، لحظه هاي نامناسب
قرن استعفاي عاشق ، قرن استيلاي كاسب

رفته تا اوج ثريا ، شاخص سردرگمي‌ها
در نخاع مهرباني ، تركش نامردميها

قرن ترويج حرامي ، عرصه ي ايمان انبوه
بي وفائيهاي واجب ، مهربانيهاي مكروه

رشد روز افزون خنجر ، كاهش ميزان مردي
نسل مجنونان عاشق ، خسته از ليلا نوردي

قرن زردي قرن حذف ارغوانيها گلي ها
قرن شليك كلاغان ، در گلوي كاكلي‌ها

موسم نو آوريها ، برگ ريزان بهاري
زندگيهاي مكرر ، مرگهاي ابتكاري

قرن از اصلي رميدن ، قرن غلتيدن به فرعي
قرن دين را سر بريدن ، با اصول ذبح شرعي

شاعري در مشعر (سيد حسن حسيني)

  

 goftebigoo  ||  10:51 PM


|


           

  زنهار

گذشته ، آینده ی روزی پسین بوده که بدون اختیار تو آمد و رفت
پس فکر آینده را زیاد نکن
چون آن هم روزی بی خبرخواهد آمد

*- زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت...

  

 goftebigoo  ||  1:07 PM


|


صفحه اول

مكاتبه با سامان

پیام فوری وخصوصی


...



ah قدیم ندیما gb

 


ahو با تشکر از gb

 

 

[Powered by Blogger]

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

 Web Blog Pinging Service

 Blog Flux Suggest - Find and Search Blogs

 © Copyright: goftebigoo

template by saamaan

best  wiew:  800*600