۱۷ خرداد ۱۳۸۸

بغض هزاره


خامه به خون خود زدم بلکه خبر به خان رسد
بسکه تو ظلم می کنی مرده به الامان رسد
دیر نباشد آنکه این بغض هزاره بشکند
هر که بر آورد ز دل هر چه که بر زبان رسد
میچکد آبروی می از لب شیر خواره گان !
اهل طرب نشسته تا دولت این و آن رسد
طی شده دور دلبری..عهد عزیز پروری
یوسف ما به چاه غم مانده که کاروان رسد
میوه باغ غفلتم.چاره ز ریشه کن مرا
تا سگ پیر می کشی نوبت روبهان رسد
خان و خلیفه میخورد ! میر و مراد میبرد !
ساده رها نمی کند هرکه به آب و نان رسد
بند ادب بریده ای!.پرده ی ما دریده ای !.
شحنه بترس از انکه این. کارد به استخوان رسد

۱۶ خرداد ۱۳۸۸

خورشید را صدا کنیم

واقعاً شرایط مشمئزکننده است ، بوی گند تعفن فضای عقلی ، سیاسی و فرهنگی رو فرا گرفته ، هیچکس نیست جلوی ادامه ی این وضعیت رو بگیره؟، وقاحت و بی شرمی شاید هیچگاه در تاریخ ما تا به این حد عریان خود را به نمایش نگذاشته بود . واقعاً چه بر سر ما آمده است ؟
چطور ممکنه که شخصی در برابر دویست میلیون نفر آدم بشینه ودروغهائی بگه که سادگی فهمیدن دروغگویی هاش به اندازه چند کلیلک ساده است.
چطور ممکنه با این وقاحت دروغ گفت ؟
و چطور ممکنه که کسانی اینقدر ساده لوح باشند که این دروغها اونا رو جذب کنه؟
امشب در حدود صد عدد و رقم و ضرب و تقسیم و هزار و میلیارد و دلار و ریال به مردم گفته شد که مطمئنم خود گوینده هم قادر به گفتن دوباره ی آنها نیست.
و مردم حیران و گیج و گولی که از اقتصاد هیچ نمی دانند خوشحال از فریاد بغض فرو خفته ی سی ساله